![]() سلام به تمام اونایی که مزاحم میشن اینجا یه کلبۀ کوچیکه برای خودمو خودتو خودش یادمون باشه هر وقت میایم تو این کلبه بهم بگیم:سلام,چیطوری؟
پست الکترونیک آرشیو مطالب جعبه اسرار
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم دی 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته اوّل شهریور 1385 هفته دوم مرداد 1385 هفته اوّل مرداد 1385 هفته چهارم تیر 1385 هفته چهارم خرداد 1385 هفته سوم خرداد 1385 هفته دوم خرداد 1385 هفته چهارم اردیبهشت 1385 جستجو
محفل خودمونی
آمار وبلاگ
RSS
|
آبی بیکران
بیاین قشنگترین لحظاتمونو با همدیگه قسمت کنیمو هیچ وقتم اونارو از یاد نبریم ارزش انسان
دشتهاي آلوده ست در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟ فكر نان بايد كرد و هوايي كه در آن نفسي تازه كنيم گل گندم خوب است گل خوبي زيباست اي دريغا كه همه مزرعه دلها را علف كين پوشانده ست هيچكس فكر نكرد كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند كه چرا سيمان نيست و كسي فكر نكرد كه چرا ايمان نيست و زماني شده است كه به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست .
|+| نوشته شده توسط سمیرا در شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت
زبان بسته
به او گفتند: شاعر را بيازار؟ كه شاعر در جهان ناكام بايد چو بيند نغمه سازي رنج بسيار سخن بسيار نيكو مي سرايد به او آزار دادن ياد دادند بناي عمر من بر باد دادند
از آن پس ماه نامهربان شد ز خاطر برد رسم آشنايي غم من ديد و با من سرگردان شد مرا بگذاشت با رنج جدايي كه چون باشد به صد اندوه دمساز به شهرت مي رسد اين نغمه پرداز
مرا در رنج برده سخت جان ديد جفا را لاجرم از حد فزون كرد فغان شاعر آزرده نشنيد دل تنگ مرا درياي خون كرد چنان از بي وفايي آتش افروخت كه سر تا پاي مرغ نغمه خوان سوخت
نگفتندش كه: درد و رنج بسيار دمار از روزگار دل برآرد دل شاعر ندارد تاب آزار كه گاه از شوق هم جان مي سپارد بدين سان خاطر ما را شكستند زبان نغمه ساز عشق بستند
|+| نوشته شده توسط سمیرا در جمعه هفدهم فروردین 1386 ساعت
به نام او
به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد. و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم. سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل. و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش. او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم. فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم. اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست. شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش . اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد. حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها
|+| نوشته شده توسط سمیرا در یکشنبه دهم دی 1385 ساعت
پایان گل
آری، ما غنچه ی یک خوابیم. - غنچه ی خواب؟ آیا می شکفیم؟ - یک روزی بی جنبش برگ. - اینجا؟ - نی، در دره ی مرگ. - تاریکی، تنهایی. - نی، خلوت زیبایی. - به تماشا چه کسی مس آید، چه کسی ما را می بوید؟ - ... - و به بادی پرپر...؟ - ... - و فرودی دیگر؟ - ...
|+| نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه هفدهم مهر 1385 ساعت
باغ اندوه
همه ی اندوه هایم را در پاییز جمع کردم و در باغم نهانش ساختم و آن گاه که بهار بازآمد و تابستان فرارسید تا با زمین هم آغوش شود در باغم شکوفه هایی در اوج زیبایی رویید که از همه ی گل های دگر، گونه گون تر بود. پس آنک همسایگانم آمدند تا به شکوفه های باغم نظری افکنند و همگی به من گفتند: اگر پاییز در رسد و هم زمان هنگام کشت و کار فراز آید آیا از تخم های این شکوفه ها به ما نخواهی داد تا در باغ هامان بکاریم.
|+| نوشته شده توسط سمیرا در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت
فردا
((گاهی کنار پنجره می ایستم و به فردا می اندیشم.فردا...آه فردا.فردایی که چون دیروز پنهان است.پنهان در مه.غم غربت را در گلویم خفه می کنم تا کِی گل واژه ی امید، قلب سردم را به تپش وادارد و منادی بهار باشد.تا کِی نوید فردای روشن را با پرستوی عاشق در میان بگذارد.می خواهم بگویم از تنهایی ،از بی کسی و از غریبی.از غربتی که تمام وجودم را انباشته، تمام وجودم را.آیا فرا می رسد؟آیا فرا می رسد روزی که اندیشه هایم چون حباب نباشد، زودگذر و نا پیدا؟ آه بیا. بیا ای تک سوار سپید پوش بیا.بیا و اندیشه های بی سامانم را سامان بخش و فکر گمشده ام را به جادّه ی خیس عشق بازگردان. آه لحظه ها ،اندکی آرامتر.اندکی آرامتر تا او بیاید و دستهای خیس و نازکم را در دست بگیرد و با نثار بوسه ای بر سر انگشتان لرزانم ،نوید آینده ای پر امید را به من تنهای محزون بخشد و امیدم دهد به فردایی که می آید.می آید و مرا با خود به فاصله ها...به فاصله ها می برد.))
|+| نوشته شده توسط سمیرا در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 ساعت
عشق...خطر؟؟؟؟؟
عشق خطرناک است پاسخ دادم: می دانم.پيش از اين عاشق شده ام. عشق به يک ماده مخدر می ماند. در آغاز احساس سرخوشی و تسليم مطلق به آدم دست می دهد. روز بعد٬بيشتر می خواهی. هنوز معتاد نيستی٬اما از آن احساس خوشت می آيد و فکر می کنی می توانی در اختيار خودت داشته باشی اش. چند دقيقه به معشوق می انديشی و بعد سه ساعت فراموشش می کنی... اما کم کم به آن شخص عادت می کنی و کاملاْ به او وابسته می شوی. حالا ديگر سه ساعت به او فکر می کنی و دو دقيقه فراموشش می کنی. اگر در دسترس ات نباشد٬ همان احساسی را داری که معتادهای خمار دارند. در اين لحظه٬ همانطور که معتادها دست به دزدی می زنند و برای به دست آوردن آنچه می خواهند٬ تن به خفت می دهند٬ تو هم حاضری به خاطر عشق دست به هر کاری بزنی... گفت: چه مثال وحشتناکی! به راستی مثال وحشتناکی بود و هيچ تناسبی با شراب٬چاه و خانه های قرون وسطايی گرداگرد ميدان کوچک نداشت. اما حقيقت داشت. اگر به خاطر عشق چنان قدمهای بزرگی برداشته بود٬می بايست خطراتش را هم می شناخت. نتيجه گرفتم: به خاطر همين٬ تنها بايد به کسی عشق بورزيم که می توانيم کنارمان داشته باشيم...
|+| نوشته شده توسط سمیرا در سه شنبه دهم مرداد 1385 ساعت
پریا
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود. زار و زار گريه مي كردن پريا مث ابراي بهار گريه مي كردن پريا. گيس شون قد كمون رنگ شبق از كمون بلن ترك از شبق مشكي ترك. روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير. از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد از عقب از توي برج شبگير مي اومد... « - پريا! گشنه تونه؟ پريا! تشنه تونه؟ پريا! خسته شدين؟ مرغ پر بسه شدين؟ چيه اين هاي هاي تون گريه تون واي واي تون؟ » پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا *** « - پرياي نازنين چه تونه زار مي زنين؟ توي اين صحراي دور توي اين تنگ غروب نمي گين برف مياد؟ نمي گين بارون مياد نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟ نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟ نمي ترسين پريا؟ نمياين به شهر ما؟ شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد- پريا! قد رشيدم ببينين اسب سفيدم ببينين: اسب سفيد نقره نل يال و دمش رنگ عسل، ![]() مركب صرصر تك من! آهوي آهن رگ من! گردن و ساقش ببينين! باد دماغش ببينين! امشب تو شهر چراغونه خونه ديبا داغونه مردم ده مهمون مان با دامب و دومب به شهر ميان داريه و دمبك مي زنن مي رقصن و مي رقصونن غنچه خندون مي ريزن نقل بيابون مي ريزن هاي مي كشن هوي مي كشن: « - شهر جاي ما شد! عيد مردماس، ديو گله داره دنيا مال ماس، ديو گله داره سفيدي پادشاس، ديو گله داره سياهي رو سياس، ديو گله داره » ... |+| نوشته شده توسط سمیرا در یکشنبه یکم مرداد 1385 ساعت
|